تبليغاتX
سالار گرافيك
از دیدن تو روز و شبی من شده ام مست ... تا بوده همین بوده و تا هست همین هست
  سلام

 

یه چند وقتی نبودم ! ولی بازم اومدم .

اومدم با یه عالمه تغییر و تحول . یه جورایی قراره خود کفا بشم . یعنی این بار که وبم رو بخونید می بینید که خود کفا شدم .

می خوام دیگه فقط نوشته های خودمو بذارم .

آخرین خبری که از شهلا آبنوس گرفتم گفتند حالش زیاد خوب نیست . شهلا آبنوس رو که می شناسید ؟ چند تا از داستان های قشنگشو تو وبم دیدید .

یکی از دوستای خوبم خواسته بود از شعرای سهراب سپهری هم تو وبم بنویسم .

راستش می خواستم دیگه چیزی جز نوشته های خودم تو وب نباشه .

ولی چون میلاد پسرداییم گفته بود و منم خواستم یه یادی از خاله کرده باشم یکی از داستان هاشو می نویسم . شما هم براش دعا کنید .

چند تا از شعر های سهراب سپهری رو هم می ذارم . به خاطر گل روی اون دوستم که احتمالا نمی خواد اسمشو ببرم .  

 

................................

 

دل نوشته

 

( به خاطر سالروز تولدم ۳۰ دی ماه )

« پست رویا دل نوشته خودمه . نظری که الهه در موردش داده بود باعث شد اینو ببنویسم »

۳ یا ۴ سالت بود . دلت می خواست ماشین کوکی بخری . توی رویاهایت با آن بازی می کردی تا اینکه پدر آن را برایت خرید . هنوز به مدرسه نمی رفتی . ماشین کوکی کهنه شد . آرزویت داشتن یک آدم آهنی بود . آن را هم برایت خریدند . ( تا ۲ سال پیش اونارو نگه داشته بودم . سالم و تمیز . وقتی دختر خواهرم به دنیا اومد آرزوهای دوران کودکی رو که حالا آرزوی خواهر زادم بودن رو بهش دادم . )

حدودا سوم ابتدایی بودی . آرزوهایت امروزی تر و بزرگتر شد . دوچرخه ٬ میکرو . به آنها هم رسیدی .دوران دبیرستان گذشت . وقتی شیفت صبح بودی تا ۹ می خوابیدی .

شیفت عصر هم زنگ آخرش دلگیر بود و مدام از مدرسه فرار می کردی . اما حالا آرزو داری یک ساعت سر کلاس بنشینی ! تمام شد ... زنگ ورزش ها و تاریخ ها و ادبیات ها ... سعیدی ها و بنی فاطمه ها و آقاجانی ها رفتند ( معلم های دوست داشتنی من بودند ) ... گذشت ساعاتی که فقط با خنده همراه بود ... کنکور هم دادی . چه کنکوری !!! همه اضطراب داشتند و نگران بودند . تو انقدر بی خیال بودی که مداد برای زدن تست نداشتی  !فقط می توانی بگویی یادش به خیر .

اکنون درس نمی خوانی . سنت بیشتر شده . اندامت هم کمی بزرگتر . آرزوهایت هم بزرگتر شده .

اما ...

فقط همین ... ؟

هر سال جشن بگیری و یک شمع بیشتر فوت کنی ... داری فوت می کنی ٬ هنوز شمع فوت می کنی ؟

با توام ... تویی که شمع ۲۰ سالگیت را خاموش کردی . ۲۰ سال از عمرت خاموش شد . در قبال ۲۰ سال چه روشن کرده ای ؟

عزیزم سنت بیشتر شده . به مرگ نزدیک شده ای . نترس . ! مرگ خوش حال کننده است . وقتی که خیالت از همه راحت باشد : از خدا ٬ از دیگران و از خودت .

همه راضی اند ؟

گیریم خدا کریم است . مردم هم که بعد از تو حلوا می خورند و می گویند : « خدا رحمتش کنه » خودت چه ؟ از خودت راضی هستی ؟ به خودت هم دروغ می گویی ؟ساعت ۲۲:۳۰ روز ۳۰ دی ماه ۱۳۸۷ جلو آینه می ایستی و به خودت می گویی :فردا متولد می شوی . ۲۰ سال گذشته . چیزی نمامده تا پایان .

فردا را دریاب ...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:26  توسط Mr Imani | 

کربلا

 

 

کربلا را رویا می دیدم ، در باورم نبود بین الحرمین ، اما اکنون بال فرشتگان را زیر پایم حس می کنم . من هم کربلایی شدم ؛ قدم هایم به حرم ارباب نزدیک شده .

اکنون باید اذن دخول بخوانم ، تا لحظاتی دیگر دستانم به حرم شش گوشه ارباب می رسد . اما اگر باز هم ...

 

باز هم خواب ، خواب دیدم کربلایی شده ام ...

تا کی انتظار ؟ تا کی ؟

باید هم دلبری کنی ارباب ... ناز کن که معشوقی ناز تر از تو نیست .

 

کاش به همین جا ختم می شد . نه ... باید اعتراف کنم که لیاقت این را هم ندارم . دیدن خواب حرم هم برایم آرزوست .

این ها را نگویم چه کنم ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:51  توسط Mr Imani | 
از سبز به سبز

 

 

من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد .

 

من در این تاریکی

امتداد تر بازو هایم را

زیر بارانی می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد .

 

من در این تاریکی

در گشودم به چمن های قدیم ،

به طلایی هایی ، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم .

 

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته نورس مرگ ، آب را معنی کردم .

سهراب سپهری

 

 ...............................

 

...

« و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست .

مرگ وارونه یک زنجره نیست .

مرگ در ذهن اقاقی جاری است .

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید .

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در هنجره سرخ – گلو می خواند .

مرگ مسـؤل قشنگی پر شاپرک است .

مرگ گاهی ریحان می چیند .

...

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است . »

سهراب سپهری

 

 

منم عاشق من معشوق

تو عاشق و تو معشوق

حدیثی است که ما را متمایز ز همه عالمیان می دارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:49  توسط Mr Imani | 

قول میدم بخونی می خندی

 

۷ سال پیش بود .

سال دوم راهنمایی بودیم ٬ زنگ دینی.

یکی از بچه ها حسابی معلم رو کلافه کرده بود ٬ تا اینکه معلممون ( آقای قاضی ) اونو از کلاس انداخت بیرون.

بعد از چند دقیقه در زدند ٬ معلم درو باز کرد ٬ همونی بود که اخراج شده بود. معلم بهش گفت  برو بیرون ببینم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره اون همکلاسیه پر رو در زد و خودش درو باز کرد ٬ بعد شروع کرد به معذرت خواهی ٬ ولی بازم معلم با تندی بهش گفت : گمشو بیرون.

خلاصه  ۴٬۳  بار این کارو کرد. دیگه معلم عصبانی شده بود که ...

دوباره در زدند .

آقای قاضی بدون معتلی در رو باز کرد و یه لگد محکم بهش زد و طرف رو پهن کرد وسط سالن ٬ ما بچه ها اومدیم ببینیم چی شده ٬ که یه چیزه عجیب دیدیم : ناظم وسط سالن ولو شده بود... 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:46  توسط Mr Imani | 
زود پیر شدی

 

خانواده خوبی داشتی . باری روی دوشت نبود . هرچه می خواستی پدر برایت فراهم می کرد . پدر دلسوزی داشتی . پشت هر مشکلی که برایت پیش می آمد لبخند پدر ظاهر می شد و خیالت را راحت می کرد .

همه چیز خوب بود تا زمانیکه پدر رفت . رفتنش عجیب بود . تا دیروز بود ، امروز نیست . خانوادیتان سه نفر شد . حالا مادر و باربد و دنیایی از مشکلات که کمر هر مردی را خم می کند برایت مانده .

نمی دانی حرف های مردم را باور کنی یا نه ! همه می گویند با یک پرستار جوان ازدواج کرده . می خواهی سر به تنش نباشد . در بهترین دوران زندگی با سختی های زمانه تنهایت گذاشت . برای تو که پانزده سال بیشتر نداری زود است نان آور خانه باشی و مردی کنی . درس را رها می کنی . علی رغم اینکه دل خوشی از درس و مدرسه نداری بعد از چند روز کار کردن بیش تر از هر زمانی عاشق درس خواندن می شوی.

می روی سر کار . گچ کاری . کار سختی است . صبح تا غروب یک سره باید در سرما و گرما کار کنی ، برادرت هنوز کوچک است ، درس می خواند ، خرج دارد .

شب ها که به خانه می آیی هنوز شام نخورده خوابت می برد . آنقدر خسته ای که هیچ چیز را به رخت خواب ترجیح نمی دهی . شب ها قبل از خواب دست هایت را چرب می کنی . به دست هایت که نگاه کنی احساس می کنی پیر شده ای . از دستان پدرت پیر تر شده . دست راستت را پشت دست چپت می کشی ، کز کز می کند .

بیست سالت شده . در این پنج سال خیلی عوض شده ای . هیچ کس باور نمی کند بیست سال بیشتر نداری . می ترسی در آینه نگاه کنی . هر وقت هم مسیرت به آینه بخورد راهت را کج می کنی . خسته شده ای ؛ از همه چیز و همه کس . بیشتر زخم زبان مردم آزارت می دهد . چه حرف ها که نمی زنند .

می خواهی تمامش کنی . مثل این همه آدم که رگ خود را می زنند و بی دردسر می میرند می خواهی خلاص شوی . راحت می شوی از همه . از نیش و کنایه مردم ، از ده ساعت کار در روز ، از پا درد ، از شرمندگی ، از زندگی ، بهتر بگویم مردگی ...

ولی اگر تو نباشی مادر و باربد چه کنند ؟

برادرت چه گناهی دارد ؟ او که فقط چهارده سال دارد ... ! ؟

باز هم سیگاری روشن می کنی و موقتا آرام می شوی .

ساعت دو و ده دقیقه نیمه شب است ، باید بخوابی .

فردا هم روز سختی در پیش است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:45  توسط Mr Imani | 

باران

 

پسرک می خواست چتر را باز کند ، دخترک نگذاشت . از این که زیر باران قدم می زدند لذت می برد . نمی خواست چتر مانع بوسه های باران شود . صدای خنده دخترک دلم را آب می کند . در پارک خبری از صدای گنجشکان نیست . بازار گربه ها گرم تر است . نمی دانم شاید من این روزها به جای دیدن پرنده گربه می بینم .

باران اذیتم می کند . دختر و پسر هم چنان چند متر جلوتر از من قدم می زنند . کیف می کنند وقتی قطرات باران نوازششان می کند . من هم مدام با آستینم صورت خیسم را خشک می کنم . پشتم می لرزد . سردم شده .

به خودم که می آیم می بینم سال هاست سرد است . هوا سرد است ، روز سرد است ، شب سرد است ، زندگی سرد است . اما برای اینها زمستان هم حکم بهار را دارد . باد دورشان می گردد و برایشان ترانه می خواند . مثل چهار سال پیش که با فرزاد همین جا قدم می زدم .

فکرش را هم نمی کردم ظرف سه ماه :

آزمایش برای ازدواجمان ...

جواب مشکوک آزمایش ...

سرطان ...

مرگ ...

تنهایی ...

سرما ...

سیاهی و سکوت ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:44  توسط Mr Imani | 

بهار زرد

 

تلفن را برمی داری . شماره اش را کامل نگرفته قطع می کنی . وقتی شماره اش را روی گوشی می بینی قلبت مثل گنجشک می زند . گوشی از عرق دستت خیس شده . پیش صدایش هم کم می آوری . چاره ای نیست ، دوباره شماره اش را می گیری . سعی میکنی خودت را معتمد به نفس نشان دهی ؛ سخت است .

صدایش را میشنوی ، فورا سلام میکنی . بی هیچ حرف اضافه برای هشت شب قرار می گذاری . آنقدر پسر خوبی هستی که قبول کند . خیلی حرف برای گفتن داری . همه حرفهایت را می نویسی . چندین و چند بار نوشته ها را می خوانی تا کلمه به کلمه اش را حفظ می شوی .

بیست دقیقه زودتر سر قرار میروی . ماریه هم می آید . تا چشمان آبی ماریه چشمانت را مجذوب می کند حرف هایت یادت می رود . اصلا حرف زدن یادت می رود . سلام اولین و آخرین حرف است . ماریه خیالت را راحت میکند :

- ایلیا آمدی بگویی دوستم داری؟

- عاشقم شدی ؟

- شبها خواب نداری ؟

- از رفتارت در دانشکده کاملا مشخص است .

- راستش را بخواهی ... من هم ... من هم همینطور ...

خنده آرام و قشنگش هوش از سرت می برد . دلت هری می ریزد . دستانت توان ندارد عرق سرد پیشانیت را پاک کند . دعایت مستجاب شده . حق داری باور نکنی . از خوشحالی روی ابر ها سیر می کنی . صدای ایلیا ایلیای ماریه تکانت میدهد .

- من باید بروم .

- دیرم شده .

- خواسته ای از من داری بگو .

 - از دستم بر بیاید قول می دهم انجام دهم .

خواسته ات را ملتمسانه بر زبان می آوری :

- هیچ گاه تنهایم مگذار .

جواب ماریه آرامت میکند :

- قول میدهم ایلیا ... قول ...

خداحافظی می کنی و بر می گردی . هنوز چند قدم برنگشته ای صدای ترمز یک ماشین توجهت را جلب می کند .

فورا به صحنه نزدیک می شوی .

ماریه چه زود قولش را فراموش کرد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:42  توسط Mr Imani | 

زمین

 

به عقب که برمی گردم ، به پاییزی که پشت سر گذاشتم . به خودم نگاه می کنم ؛ چیزی بیشتر از سوت خمپاره و توپ به یادم نمی آید . به روز های سربی ، می اندیشم به بازی های نیمه تمام بچه ها و یک مشت گوشت و خون و خاک و شب های ابری و تندر های مهیب ، موشک هایی که خانه ها را ویران می کرد .

به تو می اندیشم ، به دلت که آنقدر بزرگ بود ، که می شد جای خدا باشد . به دست هایت که هر غروب غبار غربت را از روی چادر های اردوگاه می سترد . به چشم های طوفانی ات هنگام دیدن کودکی که قبل از راه افتادن به لطف دشمن پایی برای رفتن نداشت . به حرف هایت که گفته بودی : « زمین جایی برای عشق ورزیدن نیست . »

دستم را دراز می کنم . فاصلمان بیشتر می شود و تو باز می گویی زمین جای مناسبی برای عشق ورزیدن نیست و من .......

امان از این پرستار لعنتی ، همیشه بدترین موقع برای قرص دادن می آید .

شهلا آبنوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:37  توسط Mr Imani | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من بیست سالم تموم شده . به شعر و داستان و عکاسی و روز نامه نگاری و فیلم خیلی علاقه دارم .
موز و کرانچی هم خیلی دوست دارم . فیلم هم زیاد می بینم . رنگ های سفید و آبی و مشکی رو دوست دارم . تو بازیگرا حامد بهداد رو بیشتر می پسندم . ولی اعتقاد دارم پرویز پرستویی بهترین بازیگر دنیاست .
تو وبلاگ هم اکثرا نوشته های خودمو گذاشتم .

پیوندهای روزانه
آخر بی نشونی
شالیز ( دیدنیهای ... )
باران ( باران می بارد امشب )
دختران آبی ( s & s )
الهه
سحر ( دختر مهر )
روناک ( رپ )
2 رز آبی ( پریسا )
... سایه ...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM